... سه نقطه؛
یعنی نمی دانم آغاز این ماجرا کجا بود.
یعنی نمی دانم آغاز این پریشانی و خستگی سست ایمانی به کدام گناه و شاید هم کدام نگاه باز می گردد...
...سه نقطه؛
یعنی تو می دانی. تو می دانی که این رنج از کجا نشات گرفته است.این دلتنگی و حال بد!
و من از آنچه که می دانم می نویسم، تنها از آنچه که میدانم نه آنچه که فقط تو بدان آگاهی.
ایکاش ثانیه ای، لحظه ای، دمی، آنی، پرده ها را را کنار می زدی و یک قسم از هزاران قسم جهل مرا آگاهی می بخشیدی، ایکاش!
ذهنم به هزار راه می رود و قلم تنها به یک راه آخر قلم را توان نگاشتن این همه پریشانی و افکار متلاطم نیست!
از کدامین بنگارم؟
از شرح درد بی درمان بی عشقی؟ از دوری ات؟ از کم رنگی ایمان؟
از اینکه می خواهم همانی شوم که تو می خواهی و نمی شود. هر کاری می کنم نمی شود.
خسته ام از این همه گناه و اعتراف یه گناه.
از این کودکی که می خواهد بزرگ شود. اما برای بزرگ شدن خطا می کند و من باید از تو عذر بخواهم!
پس تو بیا و بگو که با این سر بی سامان چه کنم؟
به کدام مأمن روم تا تو پناهم دهی؟
از چه بنویسم که تو بدان آگاه نباشی؟ از چه بنویسم که تکراری نباشد؟
چه کنم که فرشتگان دعایم را آمین گویند؟
راهی نشانم ده، دوستی، رفیقی...نمی دانم.
مرا در این وانفسای بی ایمانی رها مکن. دستم بگیر که بیم مرگ می رود. مرگ ایمان...
معبودا....
چه کنم که تو راضی باشی و من مرضیه؟
چه کنم که خنده ام از وضایت تو از من و من از تو باشد؟
برگریزان عمرم است، بیم پاییز می رود. چه کنم با این غمی روی سینه سنگینی می کند؟
و سه نقطه؛ یعنی تو میدانی سرانجام این ماجرا به کجا ختم می شود؟
کمک کن که سرانجام این کتاب تلخ شیرین باشد...نه به کام من که به کام تو!